f داکتر فرامرز تمنا کیست؟

داکتر فرامرز تمنا کیست؟

این مصاحبه را دکتر تمنا در سال 2014 با روزنامه راه مدنیت انجام داده است.

دکتور فرامرز تمنا رئیس دانشگاه /پوهنتون افغانستان در گفتگویی با روزنامه «مدنیت»

نوع گره‌خوردن افغانستان به ساختار اجتماعی، سیاسی و امنیتی جهانی و تجارت و ترانزیت منطقه و گره‌خوردن شهروندان افغانستان به شهروندان مدرن و متمدن جهان در سیزده سال گذشته، شرایطی را آورده که ما محکوم به پیشرفت هستیم و خواهیم بود.

رییس مطالعات استراتیژیک وزارت امور خارجه است. ریاست موسسه تحصیلات عالی افغانستان را نیز به عهده دارد. در دانشگاه، روابط بین‌الملل درس می‌دهد. خوش‌رفتار، خوش‌سخن و خوش‌پوش است. حرف زیادی درباره سیاست علمی و عملی دارد. این بار در گفت‌وگوی سیاست‌گران جوانِ روزنامه راه مدنیت به سراغ وی رفته‌ایم. این گفت‌وگو تقدیم‌تان:

پرسش نخست تا حدودی شخصی می‌باشد، از نظر خودتان فرامرز تمنا چگونه آدمی است؟

سخت‌ترین سوال از هر انسان، درباره خود اوست. انسان در ماهیت موجودی ناشناخته است. وقتی خود انسان اعتراف کند که خود را خوب نمی‌شناسد، این موضوع دشوارتر می‌شود. شاید بهتر بود این سوال را از دیگران می‌پرسیدید که فرامرز تمنا از دید آنان کیست و چگونه آدمی است. اگر خود را خلاصه کنم به چند خصوصیت، شاید بتوانم بهتر خود را بشناسانم. آدمی که به‌شدت علاقه دارم در تمام عمر با دانش به‌روز پیوند داشته تا در صیقل ذهن و اندیشه آن نقش خوبی داشته باشد. افغانستان را بسیار دوست دارد و تلاش می‌کند نقش به‌سزا در تعالی و پیشرفت کشور داشته باشد.

چرا تمنای جوان را در وادی سیاست می‌بینیم؟

علاقه من به سیاست از زمانی آغاز شد که در دانشگاه کابل اقتصاد می‌خواندم، اما هم‌اتاقی‌هایم در لیلیه همه سیاست می‌خواندند. جالب بود مباحثی که مطرح می‌کردند، من هم وارد مباحث آنان می‌شدم. بعدن که برای بورسیه تحصیلی به ایران رفتم در آن‌جا از سر رشته علوم سیاسی را خواندم. هم‌چنین ماستری و دکترای روابط بین‌الملل را. در انتهای ماستری به‌دلیل علاقه‌مندی و پیوند بین دانش و کنش سیاسی به سفارت افغانستان در تهران شامل شدم، کابل آمدم و بعد به تهران. پیوند من با عرصه اجرایی سیاست از سال 1380 در وزارت خارجه شروع شد. یک علت واقعی داشت و یک علت مجازی. علت واقعی‌اش علاقه وافر خودم بود که چطور می‌توانم از دانشی که آدم در عرصه سیاست بهره‌مند شده، از آن بتواند برای ارتقای مدیریت سیاسی و حکومت‌داری کشور استفاده کند. دلیل مجازی هم برادرم بود که در سفارت افغانستان در تهران کار می‌کرد. در همان آوان وقتی به محل کارش می‌رفتم، با دیدن دیپلمات‌ها ذهنیت مثبتی پیدا می‌کردم. از ظاهر و جایگاه تا رفتار و شخصیت‌شان که بسیار منظم و مودب بودند. برایم یک آرزو بود که آدم بتواند به‌عنوان دیپلمات خوب، تصویر بهتر از کشورش ارایه کند. این دو دلیل باعث گردید وارد عرصه سیاست شوم. بعد هرچه بیش‌تر وارد عرصه علمی سیاست و روابط بین‌الملل شدم، علاقه‌ام به کار اجرایی بیش‌تر شد و به تلفیق عرصه علمی و عملی سیاست. همیشه دانشجویان خود را منع کردم از این‌که در سن جوانی وارد سیاست نشوند و تا حد امکان عرصه علمی و عملی سیاست یا نقطه تلاقی بین کار و دانش سیاسی را به عقب بیندازند، اما خودم نتوانستم این نقطه تلاقی را عقب بیندازم و در جوانی هم درس سیاست می‌خواندم و هم در آن شامل شدم. هیچ‌گاه در سیاست دوست ندارم صرف به عنوان صرف سیاسی باشم. سیاست با دانش همیشه برایم تقدس دارد. حضور من در مرکز مطالعات استراتژیک هم بر چنین منطقی استوار است.

فهم شما از سیاست مدرن چیست؟

از چند جنبه می‌توان سیاست مدرن را تعریف کرد. بعد اول، تلقی مدرن از سیاست است. باور داشتن به تحول و تطور سیاست متناسب با توسعه انسان. یعنی عاملان سیاست اگر مدرن باشند، سیاست هم مدرن خواهد بود. دوم، ابزارهای مدرن، سیاست مثل هر مفهوم دیگر برای اجرا نیاز به ابزارها دارد. استفاده از ابزارهای مدرن متناسب با فن‌آوری جهانی، بخشی از سیاست مدرن است. سوم، زدایش یا پیرایش سیاست از آنچه لزوما وابسته به سیاست نیست. روزگاری سیاست، امنیت، اقتصاد، فرهنگ و همه چیز یک امتزاج تقریبا انفکاک‌ناپذیر از هم داشتند و تخصصی نبودند. اما امروزه سیاست، یک مفهوم تخصصی است هم در عرصه عملی و هم علمی. امنیت‌زدایی و ایدیولوژی‌زدایی از سیاست هم بخشی از سیاست مدرن است. در نهایت هم‌گون‌سازی سیاست با جهان متحول‌شده و گذر از تنگناهای سنتی سیاست می‌تواند سیاست مدرن را تشریح و تبیین کند.

نقش جوانان را در سیاست مدرن چگونه ارزیابی می‌کنید؟

گره توسعه‌یافتگی افغانستان تحول نسل است. تا نسل جدیدی وارد مدیریت کشور نشوند، افغانستان به توسعه‌ی که شایسته آن است، نخواهد رسید. نسل جدیدی که دید مدرن، به‌روز و متناسب با اقتضاهای جهانی و تربیت‌ شهروند قرن 21 را داشته باشد. به عبارتی از ویژگی‌های نخبگی برخوردار باشند. یعنی سیرترین‌ها، باسوادترین‌ها و آگاه‌ترین‌ها وارد سیاست شوند. این تحول نسل و تاثیر آن بر توسعه‌یافتگی محقق نخواهد شد مگر نسل جدیدی از مدیران وارد زمام امور شوند که نقش جوانان در این خانه‌تکانی نهاد دولت که به عبارتی ورود تفکر با دانش روز است، می‌تواند گره‌های منشعب از سیاست سنتی را حل کند. من از این منظر به حضور جوانان می‌بینم، جوانانی که به سرفرازی افغانستان و دانشی که آموخته‌اند، متعهد بوده و درک درستی از افغانستان، جهان و جایگاه آن در جهان دارند.

تا چه حد بسترهای اجتماعی و فرهنگی برای چنین جوانانی فراهم شده است؟

اگر سیاست‌مداری را به معنای علیای آن ببینیم، جوانان خیلی فرصت نیافته‌اند در سیاست علیا و نقطه‌های کلیدی و اساسی به صورت گسترده سهیم باشند. به‌صورت عموم به دلیل اقتضاهای جامعه‌ی پس از جنگ، کسانی در سیاست حضور داشتند که لزوما جوان نبودند و در کارزار سیاست، جنگ، دوره اشغال و ... پیر شده‌اند. این افراد، جوانی خود را در جنگ از دست دادند. زمانی که زمام امور را پس از 11 سپتمبر به دست گرفتند، خیلی علاقه‌مند نبودند آرزوهای بر باد رفته دوران جوانی، به دست خودشان محقق نشود. این بود که خیلی برای جوانان مجال ندادند. از این رو کم‌تر جوانی را می‌بینید که در مدت 12 سال گذشته توسط زعمای میان‌سال و کهن‌سال، امکان رشد یافته باشند. این، دلایل محتلف دارد. شوق و عشق به قدرتی که در زعمای کنونی وجود داشت و در جوانی باید تحقق می‌یافت متاسفانه در جنگ سپری شد. اما عشق به سیاست‌مداری ماند و آن عشق دست‌نیافتنی را علاقه‌مند بودند در دوره جدید و نیمه دوم یا سوم عمر خود تجربه کنند. با این حال اما جوانان در بدنه سیاسی و جایی که کارشان باعث پیشرفت و تسریع امور می‌شده، و یاورانی بوده برای پیش‌برد اهداف زعمای کهن‌سال، حضور داشته‌اند. از سویی هم، نسل جوان برآمده از جنگ، گاهی مستعد سیاست‌مداری و زعامت امور نبوده‌اند. هر دو جانب باعث شد که سیاست‌مداران جوان را کم‌تر داشته باشیم. اما نسل جوانی که در طول چند سال گذشته با شرایط جدید تربیت شده‌اند و یا حداقل آموزش‌های عالی خود را پیموده‌اند، نسل نوی از سیاست‌گذاران کشور را تشکیل خواهند داد. از یک تا دو سال آینده، مدیران جوانی خواهیم داشت که حداقل ماستری گرفته و دکتورای خود را می‌خوانند. هم‌چنین نوع نگاه زعما هم فرق کرده است و این‌ها از نگاه سن و سال هم فاقد توانمندی‌ مدیریتی هستند. از 2008 به این طرف حداقل در وزارت خارجه، کسانی که در 2001 صنف 12 را خوانده بودند، خارج رفتند و تا 2008 ماستری خود را گرفته و برگشته‌اند. تعداد زیادی از جوانان وزارت خارجه از 2008 به این طرف وارد ساختار سیاست‌مداری شده‌اند. در 2014 و 2015 این تعداد بسیار رشد خواهند کرد. در سال 2013 اولین نسل مکتب‌روهای بعد از طالبان فارغ شده‌اند. حجم زیادی از دختران دانش‌آموخته را در سال 2013 شاهد بوده‌ایم. یک‌دفعه در دانشگاه‌ها شمار دختران متقاضی افزایش پیدا کرد. در سال 2017 اولین فارغ‌تحصیل‌های لیسانس را خواهیم داشت که بعد از طالبان به صورت منظم و در شرایط جدید درس خوانده و می‌خوانند. در سال 2017 آن قدر دانش‌آموخته جوان خواهیم داشت که مجالی نخواهد بود برای غیر جوان‌ها در مدیریت‌های سیاسی و یا بخشی بزرگی از مدیریت سیاسی کشور.

به یقین کار هم برای آن‌ها پیدا نخواهد شد!

این مشکل دیگری می‌آفریند. انقلاب‌های جهان سوم اکثر توسط باسوادهای بیکار صورت می‌گیرد. و این هم موج جدیدی از بحران در افغانستان خواهد بود که به بحران‌های اجتماعی دامن خواهد زد. اگر در یک کشور تحصیل‌ناکرده بیکار داشته باشید، پیامدهای اجتماعی آن به یک میزان است، اما اگر تحصیل‌کرده‌های بیکار داشته باشید، پیامدهای اجتماعی و بحران‌های ناشی از آن بسیار گسترده است. در سال 2017 تا سال 2025 موج جدیدی از بحران متوجه افغانستان خواهد بود که لازم است از حالا درباره آن برنامه‌ریزی شود.

ارزش‌های دموکراتیک تا چه حد در رفتار و گرایش سیاست‌مداران افغان مشاهده می‌شود؟

یک تناقض عمده وجود دارد. البته در اکثر کشورهای جهان سوم هم هست. این تناقض در باورها و شخصیت ماست. متاسفانه نوعی دیگر باور داریم، یعنی رفتار و کردار ما بسیار متفاوت از هم است. افکار بسیار زیبا، اما شخصیت‌های بسیار نازیبا. دموکراسی هم در افغانستان از این آفت مبرا نمانده است. افرادی داریم که تیوری‌های دموکراسی درس می‌دهند، اما شخصیت‌های بسیار مستبد و توتالیتر هستند. باور به دموکراسی تا تفکر و صحبت درباره آن و عمل دموکراتیک بسیار متفاوت است. شکاف این هر چهار عرصه، بسیار ملموس است. در بیش‌تر زعمای افغانستان رفتار دموکراتیک به عنوان یک تربیت و باور نهادینه‌شده در شخصیت‌شان وجود ندارد. در تعداد اندکی، رفتار و کردار دموکراتیک متناسب بر باورها و شخصیت دموکراتیک است. اکثر دموکراسی را به عنوان یک پروژه می‌بینند که وارد افغانستان شده است. پیش از آن‌که دموکراسی در افغانستان به عنوان یک رویه حکومت‌داری و تعامل میان انسان‌ها باشد، یک مود است. دموکراسی در سن بالا یاد گرفته نمی‌شود. دموکراسی مثل یک آمپول نیست که آن را زرق کرد. دموکراسی باید در خانواده انسان وجود داشته باشد. آدم، دموکراسی و رفتار دموکراتیک را از پدر و مادر یاد می‌گیرد. در مکتب آموزش می‌بیند و در دانشگاه نهادینه می‌شود. در متن‌های تولیدشده جامعه ارزش‌مند می‌شود. نسل جدید، نسلی که بعد از 2001 در بستری دموکراتیک کلان شده، این نسل متفاوت است. در بستری دموکراتیک کلان می‌شوند و دموکراتیک هم می‌اندیشند. اما با کسانی که در جنگ و نظامی مستبد از خانواده شروع تا جامعه و همه چیز زندگی کرده، و در آغاز دموکراسی 15، 20، 30 و ... بوده‌اند، تصور نمی‌کنم که دموکراسی به عنوان یک عنصر تزریقی وارد ذهن، فکر و رفتار و کردار افراد جامعه گردد. دموکراسی برعکس سایر مفاهیم به شدت ریشه تربیتی و جامعه‌شناختی دارد. برای نهادینه‌شدن دموکراسی در افغانستان، حداقل به ده سال ثبات دیگر نیاز داریم. باور دارم اگر در سال 2001 کودکی شش‌ساله وارد مکتب شده، در بستری دموکراتیک رشد کرده، رسانه‌ها، آزادی بیان و سایر مظاهر دموکراسی را دیده و در 19 سالگی فارغ شده، در سال 2013 شهروندانی خواهیم داشت که با الفبای دموکراسی آشنا هستند. این‌ها سن‌شان بین 18 و 20 سالگی است. اگر لیسانس و دکتورا بگیرند، در ده سال آینده تبدیل به جوانان 28 تا 30 ساله می‌شوند. تا ده سال بعد اگر ثبات باشد، نسل نوی از مدیران خواهیم داشت که در بستر دموکراسی درس خوانده‌اند، باور به دموکراسی در آن‌ها نهادینه شده و با رفتار و روش‌های دموکراتیک به‌طور عملی آشنا شده‌اند. تحول نسل یعنی همین. نسلی که در رفتار، گفتار و کردار، دموکراتیک باشند و به سیاست مدرن باورمند.

ارزیابی شما از دورنمای سیاست مدرن و نقش جوانان چیست؟ آیا به سمتی که اشاره کردید، خواهیم رفت؟

تصور من این است که از 2017 به آن طرف، جوانان به‌صورت طبیعی وارد عرصه سیاست خواهند شد. پیش‌بینی می‌شود که در2017 بیش از 60درصد جوانانی داشته باشیم که به رای‌دهی و روندهای دموکراتیک به‌طور طبیعی کمک خواهند کرد. در جهان و کشورهای همسایه و منطقه هم تحول‌هایی خواهد آمد و باید برای پاسخ‌گویی سیاست‌های خارجی افغانستان نیز جوانانی روی کار آیند که افغانستان آن زمان را مطابق با تحول‌های جهان و منطقه مدیریت کنند. نیاز به دانش روزافزون خواهد شد و این هم دلیلی می‌شود که افغانستان دیگر نیازی به مدیران کم‌سواد نخواهد داشت. اما آن‌چه به عنوان یک آفت می‌تواند بررسی گردد، دو مساله است: یک، سیاست‌زدگی که اگر قرار باشد جوانان در تمام مسایل سیاست را دخیل بسازند، این‌ها بیش‌تر مشغول ظاهر سیاست خواهند بود. دوم، گرایش بیش از حد جوانان به رشته‌های علوم اجتماعی و انسانی. در کشوری که به شدت به زیرساخت‌های توسعه‌یی و قوام یافتن زیرساخت‌ها ضرورت دارد، گرایش افراطی به رشته‌های علوم سیاسی و اجتماعی و غافل ماندن از رشته‌های کاربردی و علوم تخنیکی، باعث می‌شود آن‌چه منجر به توسعه زیرساخت‌ها و اقتصاد کشور می‌گردد، رشد نکند.

تا چه حد زمینه‌های توسعه یا رشد سیاست مدرن در مراکز آکادمیک یا دانشگاه‌های ما وجود دارد تا نسل تحصیل‌کرده، مدرن و دموکرات بار آیند؟

بسیار کم. سیاست مدرن از تخصص‌گرایی در حوزه سیاست هم شروع می‌شود. چند درصد از سیاست‌مداران افغان به صورت علمی سیاست خوانده‌اند؟ تخصص‌گرایی در عرصه‌ی سیاست چقدر جدی گرفته شده است؟ چند درصد از نمایندگان مجلس به‌خصوص نماینده‌های جوان حقوق‌دان هستند؟ نمی‌گویم که همه‌شان باید حقوق‌دان باشند. ما به متخصص ورزش هم کار داریم. به متخصص اقتصاد هم نیاز داریم و .... نگاه غیرتخصصی به حوزه سیاست هم یک آفت است. این، در دانشگاه‌های ما هم هست. حتا سیاست در حوزه علمی هم غیرتخصصی است. چند دانشگاه، ماستری روابط بین‌الملل می‌دهند؟ و همین دانشگاه‌هایی که ماستری روابط بین‌الملل می‌دهند، استادان‌شان روابط بین‌الملل نخوانده‌اند. با این وضع، سیاست مدرن را چقدر تخصص‌گرایانه بدانند؟ درست است که ساختار سیاسی و جامعه هم آفت دارد اما ساختار علمی و نهادهای منتج به شکل‌گیری شخصیت علمی نیز مشکل دارند. این مساله، زمینه تخصصی‌شدن سیاست را با خطر مواجه می‌سازد. مثلن استاد جامعه‌شناسی، روابط بین‌الملل درس می‌دهد. این‌ها از سیاست تخصص‌زدایی می‌کنند. دیدگاه تجارتی باعث می‌شود پیوند بین دانش و سیاست آسیب ببیند. 

شرایط امنیتی و مشکل‌های اجتماعی چقدر زمینه‌ فراهم ساخته تا همه از چانس برابر در سیاست و مدیریت سیاسی برخوردار باشند؟

به صورت کل، بسیار کم است. در چند شهر کلان هرات، مزار و کابل ممکن است، رفتارهای مدرن و مدنی با اقتضاهای آن، کم‌وبیش وجود داشته باشد، اما در دیگر جاها بسیار به ندرت این زمینه وجود دارد. بعضی مسایل است که متاسفانه از افغانستان گم نشده‌اند، نه در جامعه دانشگاهی و نه هم توده. هویت در نوع رفتار افغان‌ها به شدت خود را نشان می‌دهد. به عنوان مثال، چقدر هنوز در گرو هویت‌های تنگ و تقلیل‌گرایانه خود هستیم؟ دانشگاهی داریم به نام دانشگاه افغانستان که با تخصص در رشته روابط بین‌الملل تاسیس گردید. خیلی به دوستان هزاره مراجعه کردم. این‌ها وقتی از تحصیل در خارج برمی‌گردند، امکان ندارد که به دانشگاه‌های ابن‌سینا، کاتب و خاتم‌النبیین مراجعه نکرده باشند. وقتی یک دانشگاهی هم می‌آید خود را در گره‌های تنگ هویتی خود تعریف می‌کند، این یک آفت است برای نسل جدید. او به صورت طبیعی نمی‌تواند از مناطق پشتون‌نشین رای بیاورد. عین وضعیت را دیگران هم دارند. در نهایت هویت‌زدگی یا در حصار تنگ هویت ماندن، نه تنها در بین توده‌ها، بل حتا بیش‌تر در بین دانش‌آموختگان وجود دارد. کتابی نوشته می‌شود به دست یک هزاره، برای آن محفل رونمایی گرفته می‌شود در دشت برچی. منتقد آن کتاب هست یک هزاره دیگر. ستایش‌گر آن کتاب هم هزاره است. ادبیاتی در بخشی از جامعه افغانستان تولید شد و همان جا هم مرد. آیا این درست است؟ عین این مثال در بین ازبک‌ها هم هست. چند نخبه ازبک می‌شناسید که با شما تعامل داشته باشد؟ چند نخبه پشتون و تاجیک می‌شناسید که با شما تعامل داشته باشند؟ از تک تک نخبگان وابسته به اقوام اگر بپرسید چند نخبه از هویت دیگر می‌شناسند، به ندرت اگر در حد انگشتان دست بشناسند. به نظر شما آیا ماندن در نگاه‌های تنگ هویتی آن هم از سوی دانش‌آموختگان، می‌تواند شکاف‌های رسیدن به سیاست مدرن را پر کند؟ نسل جدید کم‌وبیش از این تنگناها برآمده‌اند. نسلی که حداقل 17 و 18 ساله هستند، نسل امیدوارکننده است تا نسلی که در رده‌های سنی بالاتر از آنان می‌باشند. در جامعه آن‌چه اتفاق خواهد افتاد که ما آن را در ذهن خود می‌سازیم. وقتی جامعه را هویتی تعریف می‌کنیم، همه چیز ماهیت هویتی پیدا می‌کند. نمونه‌اش انتخابات است که ماهیت هویتی پیدا کرده. اگر گفته می‌شود شهردار کابل، کنار رود، مساله هویتی می‌شود. نام دانشگاه را می‌خواهید عوض کنید هویتی می‌شود. همه چیز از دریچه تنگ هویت تعریف می‌گردد. هویت که حل شد همه چیز امنیتی می‌شود. یعنی هویت و امنیت در افغانستان بر همه چیر سیطره انداخته است. در چنین فضای هویتی و امنیتی رشد سیاست مدرن به کندی صورت می‌گیرد.

چه تصویری از ده سال بعد دارید؟

افغانستان حدود سه دهه محکوم به عقب‌ماندگی بود. از طرف ساختار جهانی، همسایگان و از طرف خودمان محکوم به عقب‌ماندگی بودیم. اما نوع گره‌خوردن افغانستان به ساختار اجتماعی، سیاسی و امنیتی جهانی و تجارت و ترانزیت منطقه و گره‌خوردن شهروندان افغانستان به شهروندان مدرن و متمدن جهان در سیزده سال گذشته، شرایطی را آورده که ما محکوم به پیشرفت هستیم و خواهیم بود. هم به دلایل داخلی، پتانسیل‌های بومی و ظرفیت‌های جدیدی که به دست نسل جدید ایجاد شده، هم به دلیل نیاز منطقه به افغانستان، و هم به دلیل این‌که ما ویترین موفقیت بخشی از جهان در ملت- دولت‌سازی هستیم در قرن 21. به این دلایل تصور نمی‌کنم افغانستان به شرایط قبلی برگردد. مگر این‌که خود افغان‌ها بخواهند به سمت سیاهی و تباهی بروند.